پارت صد و پانزده :

زندگی‌ام را چوب حراج زده‌ام. مامان حق داشت کل دیروز را گریه کند. با دست‌های خودم دارم همه چیز را از بین می‌برم تا هیچ جایی برای برگشت نماند. یک سری از وسایل را می‌فروشم و باقی را برای سمیر به جا می‌گذارم؛ هرچند بعید می‌دانم سمیر هم دیگر میلی به استفاده از آنها داشته باشد. مرد همانجا چکی به تاریخ روز می‌کشد. رسید دریافت جهیزیه‌ام را امضا می‌کنم و به سمیر می‌دهم. از خانه که بیرون می‌آÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    اگه آوا می تونه خودشو تغییر بده، سمیر هم میتونه. ولی موضوع اینه که در واقعیت هیچکس نمیتونه به این راحتی خودشو تغییر بده. ولی دلم برای سمیر هم سوخت

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    1

    مثل همیشه عالی❤

    ۳ سال پیش
  • اسرا‌

    5

    عالیه ولی سمیرواقعاچه هافکرمی کنه

    ۳ سال پیش
  • Aa

    4

    عالی بود ممنون👏💐عمرا آوا برگرده👌🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️