پارت شصت و نهم :

پایین پله‌ها ایستادم؛ نفس‌نفس می‌زدم. یک وری ایستاده و چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. نیشم تا بناگوشم باز بود. مُچش را چرخانده و به ساعتش نگاه کرد:
- بریم برسونمت خونه.
یکهو همه‌ی عیشم کور و لبم آویزان شد:
- نه بریم بیمارستان.
ابرو بالا انداخته و سمت شورلتش رفت:
- بری اونجا که چی؟ برو بگیر بخواب راحت. منم می‌رم تِد رو می‌فرستم خونه.
خدا مرا ببخشد ولی مشکل من جِسی نبود؛ یعنی بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... سیاوش
تصویر شخصیت امید در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... امید
تصویر شخصیت ماهلین در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... ماهلین
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🤎💙💜🤍💛🧡💚🩵🩶❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    چقدر این پارتا گوگولین اصلا این شکلی میشم موقع خوندن 😍🤩 ممنون فاطمه جونم 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    خیلی عالی فاطمه جون،ایشالا عشق واقعی نصیبت بشه 🤲👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    بیچاره مجتبی کم ازمادرش توسری خورده حالا باید بخاطر ماهی از نرگسم توسری بخوره،هروقت دلش خواست زنگ میزنه فکرشب وروزش نیست شاید خواب باشه بیچاره 🤭😂😂

    ۱ سال پیش
  • م

    4

    اینجا همه ازدواج کردن فقط امید مونده طفلک ،نویسنده جون یه فکری هم برای امید میکردی خوب 😍🤩😍🤩😍🤩

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    کاشکی فاصله سنشون و کم تر بود من فاصله سنی زیاد ندوست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه عطایی

    0

    گفت من به رویاهام رسیدم و اونجوری گفت. واقعا منتظر اون جواب نبودم

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    ینی من عاشق ماهیم،میگه عذاب وجدان دارم ولی نمیتونم قبول نکنم😂

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    2

    آفرین ماهی جونم کار خوبی کردی.. قبول کن تا بریم پارت ۷۰ کنار ساحل با یه آهنگ عالی😍😍

    ۱ سال پیش
  • Fafa30

    1

    سلام عزیزم... هر چقدر بگم این دوتا به هم میان کم گفتم... ولی ماهی خوب فکری کرد اگه نرگس گیج بازی در نیاره میتونه اون نیما رو گیر بندازه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    سیابعضی سنشون بالامیره تازه حذابترمیشن اخه ماهی آروزبدل نمودن سیاایجورقربون صدقه میره🙏💋

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    وای امان از دست ماهی چرا یه دفعه موجی میشه عالی بود ممنون خسته نباشید 😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • مهلا

    2

    💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    😍😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • هاوژین

    3

    فکر کنم نویسنده ما عشق رو لمس کرده که اینقدر عاشقانه مینویسه 🤩

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    والا یکی بود که بدتر از ماهی فکر می‌کردم دوسم داره. خلاصه منم غرق شدم و تا به خودم بیام عاشق شده بودم😁 بعد یه مدت که دوستای صمیمی شده بودیم، یهو زارت بهم گفت از فلانی خوشم اومده، ببین چند چنده. آقا منم نابود شدم🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اینه که لمس عشقم خیلی سنگین بوده😂😂😂 مرسی که کنارمی قشنگم😍😍

    ۱ سال پیش
  • علیرضا۲۷

    2

    پیوند اهالی مزرعه مبارک🤣🤣 دستت طلا فاطمه جان

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    لی‌لی‌لی‌لی🤣🤣🤣 مرسی عزیزم که کنارمی🤩🤩

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️