پارت چهارم :
اتومبیل گرد و خاک بلند میکرد. آفتاب داغ، دست برنمیداشت و صندلیهای سفید چرمی را، تبدیل کرده بود به کورهی آتش. راه کش میآمد و تمام نمیشد. از شدت اضطراب، عصبانیت و گیجی نمیدانستم چه کار کنم؟
فرهاد روی صندلی عقب، در کنارم، نوک یخکردهی ان ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

الناز
0این جوری که معلومه کار از دسته گل گذشته پای یه گلفروشی وسطه که دخترا به آب دادن😣😣😣😣😣