پارت سی و سوم :
شب میشود و از برادر زینب خبری نمیشود. آش در سکوت اعضای حاضر در سر سفره خورده میشود. با وجود آن عصرانه مفصل میلی برای خوردن شام ندارم ولی به احترام صاحب خانه سر سفره مینشینم و چند قاشق از آش را میخورم. از مزه آش خوشم نمیآید اما محترمانه تشکر میکنم. بیبی نگران پسرش است و هر از گاهی آهی میکشد. در جمع کردن سفره شام به زینب کمک میکنم. کار شستن ظرفها که تمام میشود برای خواب
لطفا صبر کنید...
