پارت سی و سوم :


شب می‌شود و از برادر زینب خبری نمی‌شود. آش در سکوت اعضای حاضر در سر سفره خورده می‌شود. با وجود آن عصرانه مفصل میلی برای خوردن شام ندارم ولی به احترام صاحب خانه سر سفره می‌نشینم و چند قاشق از آش را می‌خورم. از مزه آش خوشم نمی‌آید اما محترمانه تشکر می‌کنم. بی‌بی نگران پسرش است و هر از گاهی آهی می‌کشد. در جمع کردن سفره شام به زینب کمک می‌کنم. کار شستن ظرف‌ها که تمام می‌شود برای خواب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️