پارت سی و دوم :
در مورد برادر زینب اطلاعات چندانی ندارم. مشغول خوردن عصرانه میشوم. زینب هم با ذوق به حرفهایش ادامه میدهد.
- داداشم قول داده این بار از شهر اومد، یکم بیشتر بمونه. شاید اگه شد باهاش بریم جنگل. اینقدر خوش میگذره که نگو.
حسی به داشتن خواهر یا برادر ندارم. چشمهای پر از ذوق زینب برایم بی مفهوم هستند.
- امروز مدرسه خبری نبود؟
در جواب زینب سری به معنای ن
لطفا صبر کنید...
