چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و سی و پنجم :
***
پنجرۀ شمالی آسایشگاه این روزها رغبت نداشت حتی ذرهای آفتاب را مهمان کند. هوایی عقیم، بیرنگ و عاری از صدای زندگی در سالن جاری بود و آن تابلوی بزرگ «واحد رواندرمانی» که هر حرفش به تلخی گچ سفید بر دیوار اصابت میکرد، نقطۀ فرار انبوه بیپناهی در دل کسری بود. هر بار با دلهرۀ دیده نشدن، با مهرههای تسبیحی که در جیب پنهان کرده بود برای آرامش خود، خیالش را آماده میکرد تا با صدایی
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
خیلی سخت و تلخه فراموش کردنش. زمان زیادی نیازه
۱ سال پیشفاطی
0ترسانم مانند کسی که روی پل معلق و لرزان پا گذاشته.نمیتواند قدم بردارد با هر تکان ممکن است سقوط کند..قلبت میلرزد میدانی کسی هست نجاتت دهد ولی دلهره داری تا آخر پل هزاران بار نگاه میکنی...در آن سو همه تشویقت میکنند همه چیز واقعیست..فقط تو گمشده ای
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم که انقدر خوب مینویسید
۱ سال پیشفاطی
1وقتی شما خوب مینویسید..ذهن خواننده رو خلاق میکنید..ماهم دست به قلم میشویم..این نظرات در برابر رمان شما چیزی نیست..نظر میدیم که بدونین رمانتون چقدر باارزشه.و بودن در کنار شما لذت بخشه
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عزیزدلید. ممنونم از نگاه پرمهرتون
۱ سال پیشSky
1خسته نباشید خدمت خانوم بامیری عزیز🌺 بخش هایی که در خصوص روانشناسی هست بقدری واضح و دوست داشتنی نگارش شدن که منی که روانشناسی نخوندم متوجه میشم و کیف میکنم💗 نویسنده یا روانشناسی خونده یا قطعا در این زمینه مطالعه دارن!
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
خوشحالم که این بخشا به دلتون خوش نشسته و دوستش داشتید. نظر لطف شماست عزیزم
۱ سال پیشندا
1مرسی من عاشق قسمت ساحل و کسری هستم عالی
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه پرمهر شما
۱ سال پیشفاطی
0من در پرونده گمشده ام...قلبم هزار تکه شده روحم دریده شده..یاد دختر کبریت فروش افتاده ام...حالا منم در گوشه ای نشسته ام قلبم را چسبانده ام و داد میزنم کسی خریداراست..صدایم در سرم پژواک میشود همه بهم میخندن...چرا ساکت نمیشوند..
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
چقدر زیبا
۱ سال پیشA-a
0چقدر سخته برای ساحل دو تا غولو باید فراموش کنه وشکست بده.ممنون زیبا بود تشکر👏🌹
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2اما واقعا فراموش کردن چنین خاطرات تلخی خیلی سخته و حرف زدن دربارش اسون، وبه قول شاعراحساس سوختن به تماشانمیشود،اتش بگیرتابدانی چه میکشم