پارت بیست و چهارم :

وقتی در رو باز کرد شیرکا پشت در بود.بهمون سلام کرد و با چهره‌ای نگران گفت: «لازم نبود بیایین،خودم یه کاریش می‌کردم.»
مسعود: «این‌جوری استرس می‌گیرم،اعصابم به‌هم می‌ریزه.»
زیر لب گفتم: «نه که همیشه اعصابش آرومه!»
مسعود با تشر گفت: «بهراد!»
گفتم: «بله؟»
مسعود: «ببند!»
«چشم.»
یهو چشم‌مون افتاد به چند تا کیسه‌ی زباله که جلوی در خونه‌ی مسعود بود.مسعود گفت: «اینا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!