هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت بیست و چهارم :
وقتی در رو باز کرد شیرکا پشت در بود.بهمون سلام کرد و با چهرهای نگران گفت: «لازم نبود بیایین،خودم یه کاریش میکردم.»
مسعود: «اینجوری استرس میگیرم،اعصابم بههم میریزه.»
زیر لب گفتم: «نه که همیشه اعصابش آرومه!»
مسعود با تشر گفت: «بهراد!»
گفتم: «بله؟»
مسعود: «ببند!»
«چشم.»
یهو چشممون افتاد به چند تا کیسهی زباله که جلوی در خونهی مسعود بود.مسعود گفت: «اینا
لطفا صبر کنید...
