پارت دوم :

اینکه مسعود اجازه داده بود من تنها توی خونه بمونم معجزه‌ای بود برای خودش! البته قبل از انجام این کار کلی شرط و شروط گذاشت و قانون و تبصره تعیین کرد.اولین و مهمترین قانون این بود که من توی حیاط بمونم و موبایلم هم دستم باشه که اگه اتفاقی افتاد بتونم به مسعود زنگ بزنم یا اینکه فرار کنم و برم خونه‌ی دوستش میشا.به خاطر همین قانون پایین پله‌های ورودی ساختمون نشسته بودم.یه دستم موبایل بود و دست دیگه سیگاری که داشتم دود می‌کردم.قانون دیگه این بود که در حیاط هم باز باشه.دلیلش هم این بود که کلید در ورودی حیاط بعضی وقت‌ها درست کار نمی‌کرد و داخل قفل نمی‌چرخید و مسعود می‌ترسید که وقتی برمی‌گرده خونه،در بسته شده باشه و منم سَقط شده باشم و نتونه به راحتی درو باز کنه.برای همین درو باز گذاشت و برای اطمینان یه قلوه سنگ هم جلوش گذاشت که یه وقت باد نزنه در بسته بشه.
این باز گذاشتن در حیاط برام قابل هضم نبود چون بارها دیده بودم که مسعود خیلی راحت از دیوار بالا میره! با این حال سعی کردم نگرانیش رو درک کنم و بی‌خیال موضوع بشم.
خورشید داشت غروب می‌کرد و هوا رو به تاریکی می‌رفت.حوصله نداشتم از پله‌ها بالا برم و چراغ بالکن رو روشن کنم.لزومی هم نداشت چون هوا هنوز یکم روشن بود.با خودم گفتم تا هوا تاریک ِ تاریک نشده نمیرم چراغو بزنم.احتمالا تا اون موقع مسعود هم برمی‌گشت.از ساعت سه رفته بود و کم‌کم باید پیداش میشد.
همینطور که سیگار می‌کشیدم و به درخت‌های باغ نگاه می‌کردم، یه نفرو دیدم که از در حیاط وارد شد.اولش جا خوردم ولی با خودم گفتم دلیلی نداره یه موجود ماورایی از در حیاط بیاد.احمقانه بود.فورا خیالم راحت شد که جای نگرانی نیست.فاصله‌ی پله‌ها تا در ورودی زیاد بود و نمی‌تونستم درست ببینمش.فقط از دور می‌دیدم که یه آدم قد بلند سیاه پوش داره آروم آروم به ساختمون نزدیک میشه.بدون عجله راه می‌رفت و وقتی نزدیک‌تر شد،با دیدن جزئیات بیشتری از لباس‌هاش فهمیدم اون شخص ناشناس زن‌ـه و یه چیز سفید هم دستشه.چند لحظه بعد متوجه شدم چیزی که دستشه در واقع جعبه‌ شیرینی‌ـه.
کمتر از چند قدم باهام فاصله داشت.مدام به دور و برش و ساختمون پشت سر من نگاه می‌کرد.چیزی که حسابی توجه‌مو جلب می‌کرد این بود که اون زن به طرز عجیبی قد بلند بود! بدون احتساب پاشه‌ی کفش‌هاش می‌تونم بگم هم قد مسعود بود.هیچ وقت زن به اون بلندی رو از نزدیک ندیده بودم.
لباس‌هاش سر تا پا مشکی بودن و یه بارونی براق هم تنش بود.اومد و جلوم وایساد.حال نداشتم از جام بلند شم.فقط داشتم نگاهش می‌کردم.قیافه‌ش خیلی آشنا میزد.پرسیدم : می‌تونم کمکتون کنم؟
لبخندی زد و گفت : دنبال یه آدرس می‌گشتم...ولی ظاهرا اشتباه اومدم.
از لحن حرف زدنش مشخص بود که بابت اشتباه پیش اومده حس بدی نداره و کلا عین خیالشم نیست.یه لبخند خبیثی هم می‌زد که دلم می‌خواست فقط فرار کنم!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عالی بود بهترین داست

    1

    عالی بود بهترین داست

    ۱۰ ماه پیش
  • SORNA

    1

    بله من این سری کتاب رو خیلی دوست دارم سپاس

    ۱۲ ماه پیش
  • تارا

    0

    سلام این داستان رو از کجا الهام گرفتی؟ آیا از رویه ماجرای واقعی نوشته شده؟

    ۱۲ ماه پیش
  • مهرسانا

    2

    خیلی عالی احسنت

    ۱ سال پیش
  • سما

    0

    از هیجان لذت میبرم

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    0

    هیچی نفهمیدم ازش مشخص نیست داستان دارع چطور شروع میشخ

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    1

    شاید چون این جلد پنجشه😐

    ۱ سال پیش
  • دیار

    0

    رمان بسیاره عالی بود واقعن بی نظیر

    ۱ سال پیش
  • لیدی

    0

    🥹خیلی گوگولیه

    ۱ سال پیش
  • الا

    6

    عاشق هیچ کسانم حس عجیب و خاصی برام داره که هیچ رمانی واسم نداره مرسی

    ۱ سال پیش
  • امیر

    7

    من از بهراد خوشم میاد❤

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!