پارت بیست :

قبل از تشکر ازش،صدای مادر شروین به سالن نشست:
_به به..میبینم که کنفرانس راه افتاده اینجا...
و رو به همون سامانه کرد:
_سامان...من تورو نشناختم نه؟؟یعنی این همه سال تو برای من آشکار نشدی؟؟
شماها چتون شده،ما یه خاستگاریه مسخره رفتیم و تموم شد،چرا باید این دختره گل فروش عروس ما بشه؟؟اصلا چطور میتونه برازنده و در شان ما باشه؟؟
من که نمیتونم این رو قبول کنم..
همون زنی که شیل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    نه نمیپسنده

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    نه نمیپسنده

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    نه نمیپسنده

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    نه نمیپسنده

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️