راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و ششم :
یقه ی هودی گلآلود و نمناکش را گرفت و دختر بیچاره را از روی صندلی بلند کرد و با صدایی خشمگین که از میان دندانهای به هم قفل شده اش بیرون میجهید گفت:
- بخدا قسم یه مو از سر بچهم کم بشه همهتونو میکشم. با همین دستام خفه تون میکنم. من، تو و باباتو زنده نمیذارم. فهمیدی؟...
همان وقت پرستار بخش با قدمهای بلند جلو آمد و عصبانی غر زد:
- چه خبرتونه. کی شماها رو اینجا راه داده؟.. اینجا بیÙ
لطفا صبر کنید...
