پارت چهارم :

ماشین به آرامی در خیابان‌های تاریک حرکت می‌کرد. چراغ‌های کم‌نور خیابان، لکه‌هایی از روشنایی بر روی آسفالت می‌انداختند که انگار خاطراتم از آن عبور می‌کردند. در دل شب، افکارم سنگین و درهم پیچیده بود. مهسا هنوز در ذهنم می‌چرخید، صدای او، حرف‌هایش...

یادش می‌افتادم،

تا اطلاع ثانوی مطالعه ی این رمان به درخواست نویسنده غیرفعال می باشد. با تشکر از درک شما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فیوزپفیوز

    0

    اگر نویسنده بودم یکم جزئیات و بیشتر میکردم یا اینکه شرح حال و هوا رو بیشتر میکردم.یه چیز اینطوری

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    ممنون رمان جالبی بنظرمیاد

    ۱ سال پیش
  • للغعالعهلعلهههلع

    0

    غذبغاااذددرذپتتر

    ۱ سال پیش
  • Sky

    1

    قلم روان نویسنده به دل میشینه

    ۱ سال پیش
  • چمن

    1

    عالیه دست دارم ادامه شوبخونم

    ۱ سال پیش
  • علیرضا لرکی | نویسنده رمان

    پنجشنبه جمعه منتظرش باشین

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    واقعا جزعی از داستان زندگیه بقیه

    ۱ سال پیش
  • علیرضا لرکی | نویسنده رمان

    بسیار سپاس

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️