پارت هشتم :

حنا را در سبدش گذاشت و پچ‌پچ‌کنان گفت:
_ حالا آروم و ساکت بخواب.
حنا طبق معمول ساکت و حرف‌شنو اطاعت کرد، جوری که مجدد حسادتم برانگیخته شد. کمی بعد صدای آرام باز و بسته شدن در یخچال و پاتختی و جاگیر شدن وسایل را شنیدم. سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. مطمئن بودم در نور کم لرزش Ù

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    مطمئنم عمه نقشه های بدی واسش داره. میخواد بگه دیوونس تا هومن و شرکت رو بالا بکشه

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    من زیپ دهنم رو می‌کشم🤐🤐🤐

    ۱۰ ماه پیش
  • کبری

    0

    عالی خوبه من رمان های این برنامه رادوست دارم ممنونم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • د

    2

    بهترین تدبیر اینه شرکت و خونه و هرچی هست به اسم عمه جان بزنی تا با قرصای اشتباهی از این بیشتر روانی نشدی مگر اینکه سر عقل بیای و کاراتو خودت انجام بدی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتون❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️