پارت یک :

پایه‌های صندلی‌های پشت‌سرم مجدد روی زمین ساییده شدند. میز برای دومین بار از مشتری‌های شام خالی گشت. دستم را دور فنجان سردِ چای حلقه کردم و تکه‌ای دیگر از پوست لبم را کَندم. سوزشی که طعم شور خون را به همراه داشت، باعث شد که دیگر ادامه ندهم. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. عقربه‌ی کو

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهک

    1

    قشنگن اما خیلی در مورد اطراف حرف میزنع

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    فضاسازی داستانه عزیزم. مخاطب در ابتدا باید دستش بیاد که داستان داره توی چه مکان و زمان و محیطی اتفاق می افته

    ۱ سال پیش
  • خانم میم

    2

    شروع قشنگی داره. ممنون بود

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ماماسی

    2

    بسیار زیبا نوشته شده. متشکرم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت عزیزم

    ۱ سال پیش
  • سودابه

    1

    عالی بود عالی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • همتا

    2

    چه شروع قشنگی. کنجکاو شدم ادامه رو بخونم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    2

    متن روان و قشنگ بود. از توصیف صحنه لذت بردم.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم

    ۱ سال پیش
  • نیلما

    1

    چه فضاسازی قشنگی. انگار تو اون صحنه بودم.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!