پارت بیست و چهارم :

شیدا با پلاستیک های تو دستش جایی درست وسط حیاط وروبه روی درب ورودی خانه ایستاد.
انگشتانش قرمز شده بود ومچ دستش هم درد میکرد. در همان حین اسماعیل که از سوئیتش بیرون آمد نگاهش به او افتاد.
چند ثانیه مکث کرد وبعد به طرف او راه افتاد، میانه راه هم چند باری پشیمان شد اما هر بار سرعتش را بیشتر میکرد.
خودش را به او رساند:
_سلام چرا اینجا ایستادید؟ هوا سرده.
شیدا انگار دچار برÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزاده دریکوندی

    0

    چرا اونجایی که گفتی هوتن خال داره و حامی هم همین طور..احساس کردم اینابرادرن و دور افتادن؟🙄اگه این جوری باشه هوتن می دونه که حامی داداششه و احتمالا یه حساب داره باهاش🤣درسته یا غلط من که بریدم و دوختم

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آزاده یعنی خدا خیرت بده این سناریوهات😂😂😂😂بیشتر فیلم هندی شد که❤😂

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    هوتن م یه چیزای بلده نه خوشم اومد با اون بیژامه جذبش 😂

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    بله بله هوتن جان از پس هر کاری بر میاد😂😍

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    1

    عاشق دل و قلوه گرفتن شیدا و اسماعیلم،میتونم بگم با اختلاف زوج عاشق رمان میشن😘😂 هوتن هم ک قربونش برم جذابیت از سرو روش میباره

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    اره یه عشق پاک ومعصوم رو خواهند داشت 😍تکلیف پروانه وشوهرش که مشخص نیست😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    یه حدسی حس میکنم بابای حامی مرده و مامانش و حامی از چشم پروانه و باباش میبینه به خاطره همین آمدن انتقام بگیرین درسته؟ نکنه اون صحنه که باباش میگفت پروانه یادش میاد یانه ربطی به کشتن بابای حمایت داشته؟

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    نمیتونم اسپویل کنم برات ولی فقط میتونم بگم حدسیاتت تقریبا نزدیکه

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالیییی بود فرگل جونم مرسی😍😍عاشق هوتنم داخل همه کار استاد همه کاری رو بلده😍منم جای حامی بودم از پروانه متنفر میشدم با این کاری که داخل بچگی کرده🙈دلم برای حامی سوخت😪

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    حالا بچه بودن یه چیزی شده وگذشته دیگه😂اره واقعا هوتن تو همت چی استاده😍

    ۳ سال پیش
  • هانا

    1

    مثل همیشه عالی.خسته نباشی عزیزم امیدوارم همیشه خوب باشی 😘

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزکم🤍🫂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️