پارت چهل و سوم :

ستاره هنوز خوابیده بود، خوابشم عمیق به نظر میومد ولی نه روی تخت من!
از اونجا که من میدیدم بدن ستاره چند سانتی با تخت فاصله داشت!
درست جلوی چشمام بود! انگار دو تا موجود نامرئی بلندش کرده بودن..!
دیدن اون صحنه اونقدر بهم شوک وارد کرد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند صداش کردم.
با داد من سر ستاره چرخید ولی بیدار نشد. به جاش بقیه با سرعت از پله ها دویدن بالا!
نمیدون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دوست دختر پیام

    1

    اه خیلی دارم بدونم نگین و طاهر چرا اونجان

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️