پارت بیست و هفتم :
لبخند پر رنگی به عمه میزنم و با ذوق میگویم:
- عمه غرغر نکن دیگه. بذار یه چایی بیارم باهم بخوریم.
پس از خوردن چای عمه میرود و من به اتاقم میروم و غرق درس خواندن میشوم. روزها و شبها برایم مانند برق و باد میگذرند و کم کم به سمت شهریور نزدیک میشویم. این روزها پدر را خیلی کم میبینم و مادر هم مشغول نوشته یک مقاله تخصصی در رشته خود است. فضای خانه یک سکوت زجرآور دار
لطفا صبر کنید...
