راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و پنجم :
مادر بابک به جسم نیمه جانش تکان مختصری داد و در حالیکه برای جمع و جور کردن تن و بدن دردناکش روی صندلی تلاش میکرد، نیم نگاهی هم از سر تکلیف به مرد راننده انداخت و باز چشمانش پر از اشک شد. نه طاقت آزار این مرد را داشت نه میتوانست عاملین این اتفاق را ببخشد.
صدای مرد راننده وقتی به مادر بابک نگاه میکرد پر از استرس و تشویش بود:
- به ولله من مسافرکشم. امروزم عینهو همیشه داشتم میرفتم چهار

لطفا صبر کنید...

مبینا
0این مامانه با راننده مشکلی نداشت و باهاش دعوا نکرد. اما تا فهمید موضوع مرتبط با مژده اس خونش به جوش اومد! انگار فقط با این بیچاره مشکل داشت