پارت هفتاد و پنجم :

مادر بابک به جسم نیمه جانش تکان مختصری داد و در حالیکه برای جمع و جور کردن تن و بدن دردناکش روی صندلی تلاش میکرد، نیم نگاهی هم از سر تکلیف به مرد راننده انداخت و باز چشمانش پر از اشک شد. نه طاقت آزار این مرد را داشت نه میتوانست عاملین این اتفاق را ببخشد.
صدای مرد راننده وقتی به مادر بابک نگاه میکرد پر از استرس و تشویش بود:
- به ولله من مسافرکشم. امروزم عینهو همیشه داشتم میرفتم چهار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    این مامانه با راننده مشکلی نداشت و باهاش دعوا نکرد. اما تا فهمید موضوع مرتبط با مژده اس خونش به جوش اومد! انگار فقط با این بیچاره مشکل داشت

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    انگارراننده فقط مأمور این بود مامان بابکو بندازه ب جون مژده

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    طفلک مژده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️