پارت بیست و نهم :
به محوطهی امامزاده وارد شدیم. مردم از شهر قزوین و دهات دور و نزدیک در حیاط آن تا لب دره اتراق کرده بودند. هنوز مانده بود به صلات. بساط ناهارشان برپا بود. بقچهها نان و پنیر و دوغ... بوی دود میآمد. جلوتر کسی روی آتش آب میجوشاند.
بیفایده نفسنفس زنان ایستاد و اسدالله به زبان الکنش، هُش گفت. اسب سر به راه ایستاد.
چشم گرداندم دنبال شاهرخ.
نبود!
نه در حیاط، نه زیر درØ
لطفا صبر کنید...
