پارت بیست و نهم :

‌
به محوطه‌ی امامزاده وارد شدیم. مردم از شهر قزوین و دهات دور و نزدیک در حیاط آن تا لب دره اتراق کرده بودند. هنوز مانده بود به صلات. بساط ناهارشان برپا بود. بقچه‌ها نان و پنیر و دوغ... بوی دود می‌آمد. جلوتر کسی روی آتش آب می‌جوشاند.
بی‌فایده نفس‌نفس زنان ایستاد و اسدالله به زبان الکنش، هُش گفت. اسب سر به راه ایستاد.
چشم گرداندم دنبال شاهرخ.
نبود!
نه در حیاط، نه زیر درØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️