اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و یک :
منیر خندهکنان لیوان شربت را روی میز کوچک گذاشت.
- چه بیخبر؟ حسابی غافلگیرم کردی؟
کوتاه به چهره مادرش نگاه کرد. جواب لبخند سرخوش مادرش را داد با لبانی که کمی از هم فاصله گرفتند.
- امشب زنگ بزنم زیبا اینا هم بیان... وای نمیدونی آهان چه بامزه شده؟
سرش را تکان داد:
- مامان جون، آهان نه! آیهان!
منیر لب کج کرد:
- چی بگم، هرچی گفتم یه اسم راحت انتخاب کنین. گوش نÚ
لطفا صبر کنید...
