اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل :
دو روز تلخ و سرد سپری شد. هیچکدام برای شکستن سکوت و برودتی که میانشان سایه انداخته بود تلاشی نمیکردند، معلوم بود، هر دو به یک اندازه از یکدیگر دلخور بودند.
صدای صحبت کردن هاویار را میشنید و خودخوری میکرد.
- من این روزها حال و حوصله ندارم، خودت میدونی...
دستمال را با حرص روی میز کشید دوباره شنید:
- همینِ که هست...
لبش را گزید و دستمال را درون سینک پرت کرد.
لطفا صبر کنید...
