اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و چهارم :
متوجه شد نهال با غذایش بازی میکند و حواسش به حرفهای او نبود.
دستش را روی دست او گذاشت، نهال با شتاب درحالیکه استرس در نگاهش موج میزد سرش را بالا گرفت.
- تو فکری؟
- نه، خب... یعنی... داشتم به ... این فکر میکردم که... مهسا...
متفکر چشم دوخت به لبهای نهالی که انگار برای بازگو کردن حرفش دو دل بود.
نهال دستش را عقب کشید، نفسش را بیرون داد:
- مهسا میخواد همو ببینیÙ
لطفا صبر کنید...
