اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و سوم :
سرش را روی بازوی هاویار جابه جا کرد. بوسهای روی شانهی عریان او زد.
هاویار محکمتر او را به خودش فشرد.
- ناهار نخوردیم ها...
چشم بسته جواب داد:
- خوابم گرفته...
- خسته شدی؟
در جوابش خندید. هاویار گاز ریزی از نوکِ بینیاش گرفت.
- دردم اومد.
- عوضش خواب از سرت پرید.
لبهایش آویزان شدند. چشم بست و دم عمیقی کشید عطر رزها زیر مشامش پیچید.
جایی که قرار دØ
لطفا صبر کنید...
