اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و چهارم :
صدای پچپچ کنجکاوش کرده بود، از سر شب هاویار مشکوک میزد. انگار دلو دماغ کاری نداشت؛ وقتی هم آراسته و آماده کنارش دراز کشید کلافه ببخشیدی گفت و سریع اتاق را ترک کرد.
پتوی نازک و نرم را کناری زد ، حین بلند شدن از تخت خودش را در آیینه دید زد با لباس حریر سفید و موهای تیره شبیه روح شده بود. خندید، اگر به جای بالیاژ طیف رنگهای تیره، موهایش را مش روشن کرده بود شاید بیشتر تغییر میکرد. روب
لطفا صبر کنید...
