پارت سیزده :

همین لحظه صدای مسعود رو از بیرون اتاق شنیدم.خیلی زود مسعود اومد و هاموس هم ناپدید شد.شناسنامه رو سمت مسعود گرفتم و گفتم: «پیداش کردم.»
ازم گرفت‌اش و با اخم گفت: «چه‌قدر طولش دادی! فکر کردم پیداشون نکردی و از ترس متواری شدی.»
«نه برای چی باید بترسم؟»
ابروهاشو بالا برد و با کنایه گفت: «نمی‌دونم!»
سوالم کاملا مزخرف و جوابش هم واضح بود.اگه پیداش نمی‌کردم دهنم توسط مسعود آسفا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لایف

    0

    کاش زودتر ترسناک بشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️