پارت پانزده :

مهدی که رفت سریع وارد خانه شدم. بابا مصطفی در حال شستن حیاط بود.
ـ سلام به دختر گلم.
ـ سلام به بهترین بابای دنیا. بابا شستن حیاط و ول کن باز کمرت درد می گیره ها.
ـ برو پدر صلواتی، یعنی از عهده ی یه آب پاشی ساده هم بر نمیام؟؟
ـ از ما گفتن بود.
ـ شما برو خونه خودتو برای امشب آماده کن، مامانت از صبح افتاده به جون خونه حسابی خسته است
یه کمکی هم بهش بکن.
پدر و مادر من شصت را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    3

    نامجوبدردنسیم نمیخوره یه جوریه بنظرم خداکنه زودترب مهدی برسه

    ۱ سال پیش
  • ژوان

    4

    فکر کنم همین اتفاق هم بیوفته هوتن پشیمون شه بره جاش مهدی بیاد نسیم و بگیره

    ۱ سال پیش
  • میم

    2

    کاش همین طور میشد ؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️