نسیم آرامش به قلم سعیده براز
پارت پانزده :
مهدی که رفت سریع وارد خانه شدم. بابا مصطفی در حال شستن حیاط بود.
ـ سلام به دختر گلم.
ـ سلام به بهترین بابای دنیا. بابا شستن حیاط و ول کن باز کمرت درد می گیره ها.
ـ برو پدر صلواتی، یعنی از عهده ی یه آب پاشی ساده هم بر نمیام؟؟
ـ از ما گفتن بود.
ـ شما برو خونه خودتو برای امشب آماده کن، مامانت از صبح افتاده به جون خونه حسابی خسته است
یه کمکی هم بهش بکن.
پدر و مادر من شصت را
لطفا صبر کنید...

آنیا
3نامجوبدردنسیم نمیخوره یه جوریه بنظرم خداکنه زودترب مهدی برسه