چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست :
راهروها بیصدا بود. انگار بعد از دیشب تمام جهان برای هتلی که حالا از شلوغی معمول خارج شده بود، سکوتی سرد را به ارمغان آورده بود. سکوت صبحگاهی هتل را غم غلیظی پرکرده بود؛ نوری مردد از پشت شیشههای گرد و چرکگرفتۀ راهرو میتابید.
کسری آرام، بیجرئت و بیصدا و تا سرزدن سپیده در آستانۀ در اتاق ساحل ایستاده بود. بوی تلخ یاس و اندکی تهمانده از عطری که ساحل شب گذشته زده بود، هنوز در هوا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0اقااین ثابت بد جوش ساحل رو نمیزنه؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
چرا. قضیه مشکوکه (؛
۱ سال پیشفاطی
0من ته مرداب مانده ام..نی های مرداب مانند مترسکهای سرجالیز به من میخندن به سادگیم.خنده ها در سرم پژواک میشود..و من ساکت نگاه میکنم.من غرق نمیشوم نجات پیدا میکنم.
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی😍
۱ سال پیشآسمان
0چرا کسری حرف گوش نمیده🤨🤨🤨
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
لجبازه🫠
۱ سال پیشSky
0افرین این شد! باید زودتر ب پلیس میگفت خسته نباشی عزیزم🌸
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
سلامت باشید 🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماریا،
0واقعا هرچی سر این کسری احمق میاد حقشه