پارت نود :


قلبش فُشرده شد.زانوهایش شُل شدند. درب را باز کرد و ناباور به پدرش نگاه کرد.
_بابا چیشده؟چه اتفاقی براش افتاده...
و جواب پدرش فقط سکوت بود.این بار به ماهیر‌ نگاه کرد.
_ماهیر...
مصطفی سر‌پایین انداخت وبا صدایی که انگار از قعر چاه بیرون می آمد،گفت:
_بعد از اتفاقی که برای تو افتاد اونم این طوری شد.
سکته کرد و از پله ها افتاد،بعدشم توانایی راه رفتنش‌و از دست داد.
د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    وایییی ایول چقدر زندگیشون قراره قشنگ بشه عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    آخی لیلا چقدر خوبه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🤍💛🩶🧡🤎💜🩵❤️💚💙

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    لیلاراست میگه ماهم میخواستیم ب ملک نسافحش بدیم ،اینجوری نمیشه😏

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    خانواده ماهیربرای لیلا طاقچه بالانذارن🙏

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    واااای لیلا ب ملک نسا گفت.گفت ماهیر ب خاطرم آدم کشته ملک نری مث قبلیا گاف بدی حرفای لیلا رو لو بدی لیلا الان دلش خوشه ناراحتش نکن

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    آخه عشقشون چه قشنگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!