پارت دوازده :

ـ چرا همش تو خون دماغ میشی.
ـ میگه فشار خونش بالاست.
نسیم روی پنجه پا بلند شد تا بهتر صورتم را ببیند.
ـ آره، مهدی؟
ـ آره، طوری نیست.
دستمال را از جلوی بینی ام برداشتم و در سطل زباله انداختم.
ـ نگاه کن، دیگه خون نمیاد.
دلم می خواست زودتر از آن جمع فاصله بگیرم و در تنهایی خودم با این اتفاق کنار بیایم، البته اگر
کنار آمدنی در کار باشد.
ـ باز که خونریزی کردی!!!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    احمد چی میگه این وسط بچم دلش خونه

    ۱۰ ماه پیش
  • رزا

    1

    وای همین امروز که من حال روحی بدی دارم این پارتهای غم انگیز را خوندم دلم به حال مهدی می سوزه 😭

    ۱ سال پیش
  • Ela

    0

    میگذره خوب بشی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    عالی بود بیجاره مهدی لطفا بقیه داستانو بزارید

    ۱ سال پیش
  • مروه

    2

    واقعا عالی بود لطفاً بقیه را هم زودبذارید

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    واقعا غم انگیز هست دوست ندارم دل مهدی بشکنه آخه من حتی اسم مهدی رو خیلی دوست دارم چه برسه به احساسات صادقانه وعاشقانه ای که به نسیم داره امیدوارم اگه نامجو گندی کرده باداره رو بشه که کارشون به ازدواج نرسه ممنون رمان عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️