سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و چهارم :
لیوان شربت اتوسا را برداشتم و به نرمی چرخاندم، قطرات عسلی که در ته لیوان تهنشین شده بودند، آرام در زلالی مایع فرو میرفتند، درست مانند حقیقتی که در سیلاب دروغها مدفون میشد.
اریو نگاهش را به سمتم نشانه رفت، انگار که شکارچیای باشد که لحظهای پیش از به دام انداختن شکار، نیشخندی از سر رضایت بزند. گفت:
_ چهار روز پیش؟ و بعد از اون، نه شما و نه دوستتون هیچ خبری ازش نگرفتید؟
لطفا صبر کنید...

زیبا
1عالییییی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی