پارت بیست و چهارم :

لیوان شربت اتوسا را برداشتم و به نرمی چرخاندم، قطرات عسلی که در ته لیوان ته‌نشین شده بودند، آرام در زلالی مایع فرو می‌رفتند، درست مانند حقیقتی که در سیلاب دروغ‌ها مدفون می‌شد.
اریو نگاهش را به سمتم نشانه رفت، انگار که شکارچی‌ای باشد که لحظه‌ای پیش از به دام انداختن شکار، نیشخندی از سر رضایت بزند. گفت:
_ چهار روز پیش؟ و بعد از اون، نه شما و نه دوستتون هیچ خبری ازش نگرفتید؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    1

    عالییییی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️