سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و سوم :
لبخندی خشک روی لب نشاندم و دل به دل بازیشان دادم .به آرامی گفتم:
_ شاید شما باید اول بهم بگید که چرا اینقدر مطمئنید که ما دخیل بودیم؟... شاید اصلاً عسل خودش رفته، شاید نخواسته دیگه کسی بدونه کجاست. ؟
احسان خشمگین، زخمی و پر از بغض پوزخندی زد و گفت:
_ عسل هیچوقت بدون اینکه بهم بگه، جایی نمیرفت! اون منو دوست داشت... منو!
لحنش چنان دردآلود بود که لحظهای ضربان قلبم را از ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
0قاتل حسام و اتوسان
۱ سال پیشلایف
0نویسنده ی عزیز توضیح میدین احسان کیه؟؟نکنه حسامه؟؟
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
بله اصلاح شد از اطلاع رسانیتان متشکرم
۱ سال پیشلایف
0این حسام مشکوکه خو معلومه چشمش دنبال موادهاست .. اگه راست میگه چرا با مامور واقعی نرفته.. خو معلومه یه جای کارش میلنگه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

reyhane
0مشخصا حسام و اریو دنبال موادن بیشتر تا عسل