راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد :
عزیزه لباسها را سر صبر و حوصله تا کرد و گوشهای گذاشت. زیر چشمی نگاهی به نگار کرد و با لحنی مردد گفت:
- میگم... میخوای به شهابم بگیم واسه تولد سینا بیاد؟ بچهم شهابو ببینه خوشحال میشه.
پرسش عزیزه او را از افکار مُصر و سمجش بیرون کشید و با لحنی کلافه گفت:
- عزیزه مگه نگفتی بهش که قراره برای سینا تو بهشت تولد بگیریم؟
- چرا مادر ... اما دعوتش نکردم که.
میان تمام آشوبهای ذهÙ

لطفا صبر کنید...

هانا
1خاطره ای قدیمی 😭