پارت شصت و هشتم :

دستش را توی جیب شلوارش فرو برد و گوشی را روی میز گذاشت. چشمان بهت‌زده‌ی نگار روی گوشی ثابت ماند و کمی بعد با همان حال پرسید:
- این کجا بود؟!... دست تو چیکار میکنه؟
- دیشب جلوی آتلیه افتاده بود کنار جوب.
نفسش برای یک لحظه توی گلو گره خورد. بزاق دهانش را بی‌صدا فرو داد و بی‌ربط گفت:
- راستی امروز یه کم زودتر میرم گالری. یه امانتی دارم باید برای کسی ببرم.
- نگار من دیشب...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    من جای نگار بودم قطعا دهن هومنو سرویس میکردم😒 جناب عنترالدوله🥴

    ۶ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤦🏽‍♀️🤭😁

    ۶ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    خوب یه کشیده توی صورتش خوب میشدولی اصولامنطقی رفتارکردن راه بهتریه

    ۸ ماه پیش
  • صدف

    2

    یعنی نگار میخواد چشم پوشی کنه قضیه رو

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    انگار تصمیم گرفته تا تهش بره 🤔

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    دیوار اعتماد بینشون شکست...اخه دیگه چطور میتونه بهش اعتماد داشته باشه،من نمیتونم کارشو تأییدکنم چون رابطه ش رو از اولم باهومن اشتباه میدونستم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله اعتماد وقتی از بین بره دیگه به سختی برمیگرده و شایدم هیچ وقت برنگرده

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    حالاهومن هم دید اون به روی خودش نمیخواد بیاره،چه اصراری داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️