راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و هشتم :
دستش را توی جیب شلوارش فرو برد و گوشی را روی میز گذاشت. چشمان بهتزدهی نگار روی گوشی ثابت ماند و کمی بعد با همان حال پرسید:
- این کجا بود؟!... دست تو چیکار میکنه؟
- دیشب جلوی آتلیه افتاده بود کنار جوب.
نفسش برای یک لحظه توی گلو گره خورد. بزاق دهانش را بیصدا فرو داد و بیربط گفت:
- راستی امروز یه کم زودتر میرم گالری. یه امانتی دارم باید برای کسی ببرم.
- نگار من دیشب...
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🤦🏽♀️🤭😁
۶ ماه پیشوکیلی
0خوب یه کشیده توی صورتش خوب میشدولی اصولامنطقی رفتارکردن راه بهتریه
۸ ماه پیشصدف
2یعنی نگار میخواد چشم پوشی کنه قضیه رو
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
انگار تصمیم گرفته تا تهش بره 🤔
۱ سال پیشاکرم بانو
2دیوار اعتماد بینشون شکست...اخه دیگه چطور میتونه بهش اعتماد داشته باشه،من نمیتونم کارشو تأییدکنم چون رابطه ش رو از اولم باهومن اشتباه میدونستم
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بله اعتماد وقتی از بین بره دیگه به سختی برمیگرده و شایدم هیچ وقت برنگرده
۱ سال پیشاکرم بانو
2حالاهومن هم دید اون به روی خودش نمیخواد بیاره،چه اصراری داره
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهتاب جهانفر
0من جای نگار بودم قطعا دهن هومنو سرویس میکردم😒 جناب عنترالدوله🥴