پارت سوم :

ـ راستی تو چند سالته مهدی؟
ـ بیست.
ـ عه یعنی من ده سال ازت بزرگ ترم. از نظر هیکل و قد که تو خیلی بیش تر نشون می دی.
ـ گیرات به قیافه و تیپ من تموم شد برم؟
آرام خندید که حالم را دگرگون کرد.
ـ آره فردا ساعت هشت جلوی در خونمون باش تا با هم بریم آدرس شرکت و یاد بگیری.
ـ یه وقت بد نباشه کسی تو محل ما رو با هم ببینه؟
ـ مثلا می خوان چی بگن، بگن من و تو با هم سر و سری داریم؟!! جوک نگو.
ـ فردا صبح می بینمت.
نسیم که در را بست محکم بر سر خودم زدم، چرا که نسیم اصلا مرا جزء مرد ها حساب نمی کرد.
به خانه که رفتم مادر سریع پرسید:
ـ پسرم چی شد؟
ـ صبح قراره برم ببینم چی می شه.
ـ خدایا شکرت. پسرم انشالله که کار و می گیری.
ـ مرسی مامان، آبجی ها بیاید اتاق تو انتخاب کردن لباس ها کمکم کنید.
محدثه و حدیثه و هدی و هدیه به اتاقم آمدند.
ـ لباس می خوای چی کار داداش؟
ـ فردا که می رم دفتر باید ظاهرم خوب باشه.حدیثه پیراهن زرشکی رنگی را نشانم داد.
ـ این خوبه؟
ـ نه، رنگش ملایم باشه.
هدیه پیراهن یاسی رنگی نشانم داد.
ـ این چطوره؟
ـ فکر کنم خوب باشه، حالا شلوار چی بپوشم؟
محدثه گفت:
ـ جین مشکی فکر کنم خوب باشه.
داراب که داشت از جلوی اتاق رد می شد، گفت:
ـ اون تیشرت و بپوش که عکس جمجمه روشه، حتما بهت کار و میدن!!!
بعد هم خودش به حرف خودش خندید.
ـ خوشمزه!!!
ـ کدومتون بلده مو هامو اتو بکشه.
ـ هممون.
ـ پس لطفا این مو های منو یکم خوش حالت کنید.
ـ آخه وقتی روش بخوابی تا صبح اتوش خراب میشه.
ـ اشکال نداره فقط یکم از این حالت در بیاد کافیه.
رو به روی آیینه ایستاده ام و خواهر های بزرگترم مشغول اتو کشیدن مو هایم هستند.
هدی پیشنهاد می دهد چند تار از ابرو هایم را بردارد که با اخم های من مواجه می شود.
هدیه می گوید، ته ریش پرفسوری بگذارم تا عاقل تر و دانا تر به نظر برسم که نظرش با مخالفتجمع رو به رو می شود.
شب نتوانستم خوب بخوابم چرا که مراقب بودم اتوی مو هایم خراب نشود.
صبح با اتوی مو کمی دیگر مو هایم را حالت دادم و بعد از خوردن صبحانه از خانه خارج شدم.
نسیم در حال خارج شدن از خانه بود، با دیدن من دستی تکان داد.
و من محو چهره اش که با آرایش زیبا تر شده فقط توانستم سلام آرامی بگویم. نسیم تقریبا در حال دویدن بود.
ـ چرا این قدر تند تند راه می ری؟
ـ مدیر دفتر آدم خیلی منضبطی، کلید های دفترم که پیش منه باید زود تر از بقیه برسم وگرنه تا آخر ساعت کاری اخم هاش تو همه.
سوار اتوبوس که شدیم صندلی قسمت خانوم ها جای خالی داشت، با اشاره ی نسیم به قسمت خواهران رفتم و کنارش نشستم.
ـ خدا شانس بده والا پسر به این خوش قد و هیکلی، دختر ریزه میزه رو چطور پسندیده.
به عقب برگشتم تا حرفی بزنم که نسیم از یقه ی پیراهنم گرفت و رویم را برگرداند.
ـ ولشون کن بابا. حوصله داری اول صبحی با این و اون دهن به دهن میشی.
ـ آخه حرف مفت می زنن، به اونا چه که....
نسیم صورتش را نزدیک صورتم آورد.
ـ منو تو که صنمی با هم نداریم پس نظر دیگران چه اهمیتی می تونه داشته باشه.
بعد هم خندید و گفت:
ـ ولی اگه واقعا صنمی داشتیم الان باید تو جلوی منو می گرفتی تا خون به پا نکنم.
با این حرفش تلخی جمله ی قبلش از یادم رفت و من هم مثل خودش خنده ام گرفت.
به دفتر که رسیدیم من و نسیم اولین نفر هایی بودیم که وارد دفتر شدیم و حالا من از این تنهایی می ترسیدم.
تا حالا این قدر به نسیم نزدیک نبوده ام و می ترسم کاری کنم و یا حرفی بزنم و رابطه مان خراب شود.
ـ بیا اتاق ها رو نشونت بدم تا کسی نیومده.
با نسیم همراه شدم و نسیم اتاق ها را نشانم داد.
ـ این جا اتاق کنفرانسه، این جا دفتر مدیر، این جام آشپزخونه است.
نسیم به میزی اشاره کرد و گفت:
ـ این جام میز منه، بنده منشی دفتر هستم.
ـ فکر می کردم بزرگ تر باشه و افراد بیش تری این جا باشن.
ـ من که بهت گفتم، این جا شرکت نیست، دفتره.
با به صدا در آمدن زنگ در، نسیم برای باز کردن در رفت و با دختری برگشت.
ـ ایشون خانم بهرامی هستن، همکار من.
ـ سلام خوشبختم.
ـ ایشونو معرفی نمی کنی؟
ـ برای کار اومده. آرام زود باش که امروز کلی کار داریم.
ـ اگه ایشون استخدام بشه سرمون خلوت می شه و این قدر کارامون رو هم تلنبار نمی شه.
ـ آره خدا کنه آقای نامجو با استخدامشون موافقت کنه.
نسیم و همکارش مشغول رسیدگی به کار ها شدند و از من خواستند تماس های تلفنی را جواب بدهم.
بعد از حدود یک ساعت نامجو آمد. نسیم جلو آمد و من را به نامجو مدیر دفتر معرفی کرد.
ـ سلام آقای نامجو.
نامجو خیلی جوابش را داد.
ـ سلام، ایشون کی هستن.
ـ برای استخدام اومدن.
ـ از طرف کاریابی؟
ـ خیر، همسایه ی منه.
نامجو به من نگاهی کرد و گفت:
ـ بزار خودش حرف بزنه میرزایی.
نسیم با این حرف نامجو عقب رفت.
ـ چند سالته؟
ـ بیست سال.
نامجو با شنیدن عدد سنم ابرو هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ سنت بیش تر نشون می ده.
حرفی نزدم که گفت:
ـ سربازی رفتی؟
ـ بله.
ـ من معمولا از افراد تازه کار سفته می گیرم اما چون تو آشنایی خانم میرزایی هستی، لازم نیست.
حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم.
نامجو نگاهی به نسیم انداخت.
ـ خوبه که این قدر کم حرفه.
و بعد رو به من کرد و ادامه داد:
ـ امروز و به طور آزمایشی کار می کنی، خانم ها راضی بودن، استخدامی، چون تو قراره تو کار
هاشون بهشون کمک کنی.
ـ باشه.
نامجو که رفت نسیم ادای جیغ زدن را در آورد و بعد با زنگ تلفن مشغول پاسخ دادن تلفن ها شد.
ـ اسمت چیه؟
ـ مهدی.
ـ مهدی این جا ما همه کار انجام می دیم، هر کاری که رو زمین بمونه رو انجام می دیم، من و نسیم
آشپزی هم می کنیم، پس اگه این کار و می خوای باید هر کاری رو انجام بدی؟
ـ مثل چه کار هایی؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیاصفری

    0

    بله جالبه آدم وجذب میکنه

    ۱ سال پیش
  • حدیثه

    0

    اولین باره اسممو تو یه رمان دیدم ذوق کردم😂

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود دلم برای مهدی میسوزه نسیم هیچ موقع اونو به عنوان یه مرد نمیبینه

    ۱ سال پیش
  • سمیه

    3

    تا الان که خوب بوده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️