معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت هشتاد و هشتم :
مطمئن باش پس از هر تاریکی ،روشنیه!(قانون نانوشته)
*
لیلا توی حیاط زندان یک گوشه کز کرده ،نشسته بود.
بقیه زندانی ها گروهی وهر کدام مشغول بودند.
عدهای والیبال بازی می کردند،و عدهای دیگر هم آهنگ می خواندند ،وجمعی دیگر حرف می زدند وبلند بلند می خندیدند..
تنها کسی که حواسش به لیلا بود ،پری بود.
پری هم مثل لیلا تنها بود.او خودش تنهایی را ترجیح میداد.
تنهایی با ک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
دیگه قانونا چرا حرصت میده آخه زن😂
۴ ماه پیشمادمازل
0یه سری قانون ها که نوشته بودی اصلا ترسناک و نا امیدکننده بودن آخه 😂 ته دل آدم خالی میشد😁 واقعا از پدر بزرگ تا نوه همه روانی و عصبی و فلان همون بهتر نسلشون منقرض شد والا این ژن و تا کجا میخواستن ادامه بدن😅
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خودمونیم کل زن مختاری های خوش اشتها بودن ،زن باز بودن هم فرهان هم پدرش هم پدربزرگش که زن جوون گرفته🧑🦯
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ژن منظورمه
۴ ماه پیشZarnaz
0هوراااا هیچی دست مامان فرهان نگرفت اوفش دلم خنک شد به سزاری اعملش رسید💃💃
۱ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️
۱ سال پیشZarnaz
0ایول جمشید خان عاشقت شدم❤️❤️درست اخلاق نداری ولی آدم خوبی هستی❤️❤️
۱ سال پیشآسمان
0باریکلا جمشید خان 👌👏👏👏
۱ سال پیشHadis
0اینجاست که میگن در نومیدی بسی امید است...
۱ سال پیشساناز
0🩵🩶💛💚🤎💜🧡❤️🤍💙
۱ سال پیشراز
2ای جان لیلا میخواد آزاد بشه کاشکی با ماهیر ب آرامش برسن
۱ سال پیشاکرم بانو
0خوردی مهشید جان هسته شو تف کن
۱ سال پیشم.ر
1حالا شد 🤗🤗
۱ سال پیشصدف
0اوفی خوب شد مهشید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1ببین این قانون هایی که اول پارت مینویسی اینا خودش آدم و یه دور سکته میده 😂 😂 ای بابا این زنیکه باز بره لیلا رو اذیت کنه چی 🤦🏻 ♀️ 😤 پدر جان شما خودت دوباره تلاش میکردی شاید یه زنگوله پای تابوت پس مینداختی 🙄 البته از یه زن خوب نه دوست دختر سابق نوه ات😂