به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و هشتم :
با ذوق به سفره ای که فرنگیس چیده است، نگاه می کنم.
تا به حال غیر از پنیر و کره و یک مربا سر سفره ندیده ام و حالا با دیدن مربا های رنگارنگ و خامه و کره بادام زمینی و شکلات صبحانه، نمی دانم کدام را انتخاب کنم.
با ولع لقمه می گیرم و تا زمانی که حسابی سیر نشده ام دست از خوردن نمی کشم.
بعد از خوردن صبحانه با فرنگیس و ننه در پذیرایی چایی می خوریم.
سحر که گرسنه می شود و مشغول شیر دادنش Ù
لطفا صبر کنید...

زهرا
0بازم مثل تمام رماناتون عالی و روان نوشتین خیلی لذت میبرم از قلمتون و همچنین داستانتون عالی