پارت پنجاه و ششم :

ـ من یه مدت نیستم، اینجارو مثل خونه ی خودتون بدونید، هر سوالی هم داشتین از فرنگیس بپرسین، راهنماییتون می کنه.
ننه در حالی که سحر را در آغوشش تکان می داد، می گوید:
ـ خدا ازت راضی باشه.
ـ خواهش می کنم.
ادیب که به سمت در می رود به من اشاره می کند تا دم در همراهیش کنم.
همراهش می روم. به جلوی در که می رسد، کفش هایش را پا می کند و بعد کارتی را به سمتم می گیرد.
ـ این کارت من، رمزØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    3

    من که به ادیب میگم پسرم خدا خیرت بده توی اینکار و رفتار خوب اومدی امیدوارم خوش بدرخشی وبه تنتون سلامت رمانتون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    ظاهرا آدم خیلی خوبیه ادیب،خونشو دراختیارشون گذاشته رفته سفر خدمتکارشم رفت 🤔🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️