پارت صد و پنجم :

از حسن آقا خداحافظی می‌کنم و تصمیم می‌گیرم پیش از رفتن به هتل، چرخی در بازار بزنم و مانتو و شلوار مناسبی برای مراسم افتتاحیه بخرم. هوا در تبریز خیلی زودتر از تهران سرد شده و یک هفته است که با پالتو بیرون می‌روم. جلوی یکی از فروشگا‌ه‌های بزرگ که با نورپردازی هوشمندانه و زیبایش چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند می‌ایستم. دکور خیلی زیبایی دارد اما اگر دست من بود، گوشه‌ی خارجی ویترین یک Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    هرشب ساعت۱۰:۳۰پارت هست امشب میفهمیم سمیره چکارمی کنه

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    اوه اوه سمیر اومد

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    وای فاطمه جون بهمون یه پارت هدیه بده امروز ببنیم این سمیر چی میگه من تا فردا از استرس میمیرم🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • دلنیا

    1

    از همین لحظه استرس گرفتم 😬سمیر میخواد چی بگه🙄😬

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    حالاهرچقدرآواآبرداری میکنه سمیرکارخرابی نکنه جلوی جمع

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️