راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و هفتم :
چیزی برای گفتن نمانده بود. چشمها خودشان حرف میزنند. حتی اگر صاحبانشان کتمان کنند.
عرض کوچه را به طرف منزلشان طی کرد و کمی جلوتر به در ساختمان کلید انداخت. وارد خانه شد و بیآنکه به چهرهی مستاصل و گرفتهی شهاب نگاه کند در را پشت سرش بست. هنوز وارد خانه نشده بود که صدای دورِ زنگ تلفن به گوشش رسید. پله ها را به سرعت بالا رفت و وارد خانه شد و کیفش را گوشهای پرت کرد و نگاهی به صفحهی کوچ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2وای نگار... چکار میکنی😡😡😡😡