پارت شصت و هفتم :

چیزی برای گفتن نمانده بود. چشمها خودشان حرف میزنند. حتی اگر صاحبانشان کتمان کنند.
عرض کوچه را به طرف منزلشان طی کرد و کمی جلوتر به در ساختمان کلید انداخت. وارد خانه شد و بی‌آنکه به چهره‌ی مستاصل و گرفته‌ی شهاب نگاه کند در را پشت سرش بست. هنوز وارد خانه نشده بود که صدای دورِ زنگ تلفن به گوشش رسید. پله ها را به سرعت بالا رفت و وارد خانه شد و کیفش را گوشه‌ای پرت کرد و نگاهی به صفحه‌ی کوچ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    وای نگار... چکار میکنی😡😡😡😡

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    یه پارت دیگه رو به عشق خودت باز میکنم😉

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    مرسی ویدا جون😍😍😍💐💐💐🌹🌹🌹🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️