راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و ششم :
صدای هق آرام محبی و زمزمه های آرامتر هومن حالش را خرابتر میکرد. حسی شبیه تهوع دلش را بهم ریخت و صدای عق زدن ناخواستهاش توی راهروی خلوت ساختمان پیچید. تکانی به تن بیجانش داد و پلههای ساختمان را با پاهایی لرزان پایین رفت. از در ساختمان که بیرون رفت صدای غرش رعد به دلش شور عجیبی انداخت. کنار پیادهرو خم شد و تمام محتویات معدهاش را توی جوی بالا آورد. کیف چرمی قهوهای رنگش از روی دوشش سر Ø
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1اگه نگار بخواد بخاطر ارزوهاش هومنو ببخشه میکشمش ..