پارت هشتاد و پنجم :


ناامید نشو، زندگی فقط یه بازیه. وتوی بازی تا دلت بخواد برد وباخت هست ،همیشه که نمیشه برنده باشی عزیز من.(قانون نانوشته)

روز اول
ساعت ده صبح یک شنبه، جلوی خانه‌ی جمشیدخان مختاری.

آفتاب مستقیم به پشت کله‌ی ماهیر‌ می تابید.
هوای گرم شهریور واقعا اذیت کننده بود.
از صبح علی الطلوع جلوی خانه‌ بس نشسته بود تا با جمشیدخان ملاقات داشته باشد.
اما کسی به او اهم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    یا خداااا ماهیر رو گرفتن😲😲عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    مستقیم رفت پیش جمشید خان یعنی 🤔🤔🤔🤔

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    مستقیم بره،پیش جمشید خان حرفشو بزنه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🧡❤️🤎💜💛🩶💚🤍🩵💙

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    لیلا چیزایی از مادر فرهان شنیده مخصوصا قتل پدر فرهان شاید اونارو میخواد بگه.ممنون عالی بود👏💐

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    1

    ایندفعه دیگه میزنن یه بلایی سر ماهیر میارن... یه نظرم که ماهیر بالاخره جمشید خان رو راضی میکنه برای ملاقات.... مرسی فرگل جان ❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای ماهیرمعیوب نکن🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    ماهیر ناامیدم کردی،یک ساعت زل زدی ب دختر مردم،خب همون دفه اول میگفتی باکی کارداری این کارا چی بود

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    ای خدااااا کی بدبختی این دوتا تموم میشه دیگه زیای کش پیدا کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!