پارت سوم :


قفل پشتش حتما به کمرش خورده... ناراحت دستی به پهلوش کشیدم و زیر لب گفتم:
- ببخشید مامانی!
پیکسل رو با کنجکاوی از دستم گرفت و من دلم رفت برای اون لپ‌های سرخ و آویزونی که با فضولی پیکسل رو زیر و رو می‌کرد.
ابروهای پهنش رو بالا داد و پیکسل رو سمتم گرفت:
- این عکس کیه؟
حواسم تماماً به این بود که اون آسیب نبینه و اصلا عکس پیکسل رو ندیدم.
دستم که داشت سمت موهای خاکیش می‌رفت روی هوا موند... لب‌های رژ خورده‌م خیره به اون عکس از هم باز شد ولی چیزی ازش بیرون نرفت.
شاید اونجا تنها جایی بود که من تونستم ارزش ثانیه‌ها و پلک‌ زدن‌ها رو حس کنم...
با هر پلکی که می‌زدم، انگار چیزی از اعماق قلبم پمپاژ می‌شد، یه چیزی مثل خاطراتی که سال‌ها خواستم با حواس پرتی از یاد ببرمشون.
- این تویی مگه نه ماما؟
بی‌اراده انگشت شَستم رو روی اون عکس کشیدم. اون موهای خرگوشیِ شکلاتی... آخرین بار کِی اینطوری جوون به نظر رسیدم؟
بغض کردم و ته گلوم احساس تلخی می‌کردم... خاک روی پلک‌هام می‌نشست و حاضر نبودم چشمام رو ببندم، انگار می‌ترسیدم...  .
می‌ترسیدم مثل اون شب، پلک بزنم و دنیام رو نابود و سیاه ببینم! سیاه مثل رنگ کلاه کاسکت معروف اون...!
زیر چشمام رو با اکلیل براق کرده بودم و آخر شب اون اکلیل‌ها رو بالا آورده بودم.
- این کیه با کلاه کاسکت از پشت بغلت کرده مامان؟
آه خدای من... اونی که با دستکش‌های نیم بندش شونه‌هام رو از پشت گرفت چون از لخت بودن شونه‌هام متنفر بود.
پیکسل رو آروم ازش گرفتم و زیر لب با مکث جواب دادم:
- اینو خیلی وقته گم کرده بودم...
«روزهای نوجوانیِ من»
«دو هفته بعد از اول مهر دهه شونزده سالگیم_شیراز»
با لبخند ملیحی دستی به موهام کشیدم و نفسم رو عمیق بیرون دادم.
درحالی که خیره به افق پایین پیراهنم رو صاف و مرتب می‌کردم، به این فکر کردم که آخرین بار قیمت دیه چقدر بوده.
پاییز شروع شده بود و آبجی می‌گفت عمرا اگر تا آخر دی ماه حضور سرما درون شیراز رو حس کنی؛ لباسم از گرما به بدن عرق کرده‌م چسبیده بود و باد گرد و مرطوب هم اوضاع رو قاراشمیش کرد.
این وسط دلخوشیم فقط بوی عطر بهار نارنج بود...
کوچه‌ی پشتی بودیم ولی صدای ترافیک سر ظهر میومد.
داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر آدم‌هایی که گناهکارن و نمی‌خوان قبول کنن کارشون اشتباهه روی مخ و کلیه و طحالت راه میرن؛ مخصوصا وقتی یکی پشتشون رو می‌گیره! خدا رو شکر من هر چقدر خریت کرده باشم حداقل قبول کردم «خریت» بودن.
هر چه فکر کردم این توله سگ سه سانتی ارزش اون همه پولی که جیگرم سرش سوخته شد نداره؛ نوچ! باید سعی کنم خاله‌ی نمونه باشم.
با لبخند مصنوعی‌ای چشمام رو ریز کردم و همزمان که کیفم رو بغل همتای چص مثقال می‌کوبیدم، روی زانوهام خم شدم.
مدیونید فکر کنید انقدر حس رقابت با یه بچه‌ی شیش ساله داشتم که می‌خواستم اختلاف قدی رو توی سرش بکوبم!
خیره به چشم‌های گربه‌ای و سلیطش شمرده و مسالمت آمیز گفتم:
- ببین خاله جون...
صداش بچگانه ولی جیغ جیغو بود جوری که بلافاصله با باز کردن دهنش، چشمام رو از انزجار بستم:
- تو خاله‌ی من نیستی! خاله‌ی من کاناداست داره پزشکی می‌خونه، خودت رو با اون یکی نکن زشت بی‌قواره.
کم مونده بود عین احمقا با دختر بچه‌ی شیش ساله دهن به دهن بشم و بگم:
- نه تو خوبی مارمولک با این موهای عینهو سیم ظرفشوییت با این پوست عینهو ماستت شبیه تیمارستانیایی هستی که قرصاشون رو به جای کوفت کردن داخل اونجاشون فرو کردن.
ولی به جاش با همون لبخند ملیح ادامه دادم:
- خدا خالت رو حفظ کنه! خاله‌ی تو خاله‌ی همه‌ی ماست، مثل خاله الکسیس. می‌شناسیس؟
با همون اخم طلبکارش سرش رو به طرفین تکون داد که نتونستم تحمل کنم و دستی به شونش زدم و ادامه دادم:
- عیبی نداره عزیزم از فامیلای دور مامانته اگر ازش بپرسی حتما می‌شناسیش. حالا مهم نیست خاله یا حالا هر چی! من دارم میگم زشته کسی رو به خاطر کک و مک‌هاش و تغذیش مسخره کنی عزیز دلم.
چونش رو با غرور بالا داد و با لحن بی‌ادبانه‌ای جیغ زد:
- من عزیز تو نیستم. به تو هم ربطی نداره من چیکار می‌کنم، هر کی رو دلم بخواد جاج می‌کنم.
خدایا این سلیطهٔ وزه رو ببین...!
خیره بهش کم کم لبخندم جمع و پره‌های بینیم گشاد شد.
همتا از ترس و دلهره بغض کرد و درحالی که وسایل سنگین من رو بغل گرفته بود، به دیوار سیمانی چسبید و بی‌صدا اشک می‌ریخت.
من می‌تونستم حتی زمینی که اشک خواهر زاده‌ی معصوم رو می‌خورد رو جرواجر کنم، دیه‌ی این پدر صلواتی که چیزی نبود!
نیم نگاهی به همتا انداختم و بی‌اراده دستم سمت یقه‌ی همکلاسی عفریتش رفت و محکم مانتوی قرمزش رو بین انگشت‌هام فشردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • عطیه

    1

    آخیش به قبل برگشت دوستان همه از این سکته ناقصی که زدید جان سالم به در بردید

    ۵ ماه پیش
  • میرا

    0

    وای نهه،قندم افتاد،وایییییییی الانه که سکته کنم نگو که این دوتا قرمساق بهم نمیرسن واییی

    ۴ ماه پیش
  • ارزو

    0

    آقا من اشکم در اومده توروقران نگید به هم نمیرسن اگه ایوار چیزیش شده من دیگه این فصل نخونم و تو تصورات خودم عروسیشونو جشن بگیرم؟

    ۵ ماه پیش
  • الیکا

    1

    بخون تا اخر یه جوری سوپرایز میشی که از خوشحالی دلت میخواد دوباره بخونی

    ۵ ماه پیش
  • ارزو

    0

    من مشخصات بچه رو که دقت میکنم به ایوار نمیخوره ذهنم رفته سمت بهروز و سورن آخرش میبینیم حمیده خواسته سوپرایز کنه نگار و مهدیو شیپ کرده🙂🔪

    ۵ ماه پیش
  • ....

    0

    من تازه فصل چهار رو شروع کردم میشه یکی بهم بگه ک ایوار و نگار بهم میرسن یا نه ؟ به قران الان سکته میکنم دوستاننننن😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • غزال

    0

    اخجووون🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    حمیده عشقم نگو که امیر و آیوار و کشتی😭 💔 این لوس بازی ها چیه سر جدت من دیشب تا 5 صبح بیدار بودم.مشخصه بهم نرسیدن چرا این کار و کردی.بیا بگو اگه اینه من اصلا نخونم داستان و خل شدم.بگو که 65 و 15 سانتی مال هم هستن.اصلا این همه سال دور بودن از هم بعد 10 سال میرسن.اصلا امیر رفته زندان ازاد میشه

    ۵ ماه پیش
  • مهرسا

    0

    من تازه فصل دوم هستم امیدوارم نگار و آیوار بهم برسن 🥰

    ۶ ماه پیش
  • حمیده فن

    3

    ببین اون عکسه روی پیکسل که احتمالا مال نگار و ایواره ولی خب اگه نگار و ایوار تا آخرش باهم باشن چرا به بچش نگفت که اون باباته بعدشم گفت که از خیلی وقته ندیدمش یه چیز دیگه هم هست چرا نگار ناراحت بوددددیدم حمیده داخل کانالش نوشته بود اسم بچه نگار اسم یکی از شخصیت های رمانه یعنی که یکی میمیره حالا کی؟

    ۱۱ ماه پیش
  • طرفدار نگار

    2

    شاید دیاکو عمل می کنه بعدش میمیره اسم این بچه هم دیانا س

    ۱۰ ماه پیش
  • حمیده فن

    3

    چرا دیاکو؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • طرفدار نگار

    3

    دیاکو ترنسه باید عمل کنه خو تو رمان ب افسردگیش اشاره شده ،ک نمیتونه بچه رو نگه داره نگار نگه داشته ،شاید بعدش بمیره

    ۱۰ ماه پیش
  • mahya

    2

    ببین اگه یادت باشه تو ی فصل 3 ی قسمت که نگار و ایوار تو اب بودن نگار گفت اب ها خاطرات گزشته رو نگه میداره و من با اینجا اومدن تمام خاطراتم با اون رو یادم اومد نگار و ایوار بهم نمیرسن و من احساس میکنم با .....سورن یا.....بهزاد .................ازدواج کرده

    ۷ ماه پیش
  • ستایش

    1

    من که این فکر رو نمیکنم.

    ۷ ماه پیش
  • فن تکنیکا

    14

    بخدا اگه آخرش بد باشه خودکشی میکنم من ۱۰ هزارو ۹۰۰ صفحه رو نخوندم که تهش با بدبختی تموم بشه آهای خانم نویسنده شیرمو حلالت نمیکنم اگه این هفتا رو تهش بدبخت کنی

    ۷ ماه پیش
  • فن دیاکوی مظلوم

    1

    نه داداش از رفیقم شنیدم پایانش خوبه ، البته خودم هنوز اولاشم

    ۷ ماه پیش
  • گیسو کمند

    4

    وای عزیزم نگار این بچه از کدوم تخم ......داستانه

    ۱۰ ماه پیش
  • طرفدار نگار

    6

    بچه ی امیره این دختره

    ۱۰ ماه پیش
  • روشی

    1

    ناموسا خاله ینی این بقیه چیه میری پیششون ستاد امر به معروف و چگونه دختری باشیم تا شوهر کنیم راه میندازن،،

    ۱۰ ماه پیش
  • حمیده فن

    12

    حمیده به خدا اگه ایوارو بکشی حلالت نمیکنممم اصلا اگه آخر رمان غمگین باشه با چماق میام دم خونتتت

    ۱۱ ماه پیش
  • حمیده فن

    2

    نمی دونم چرا حس میکنم یا ایوار میمیره یا امیر اصلا نگار با کی آخرش ازدواج میکنهههههه وای دارم روانی میشم حمیدعهههههههه

    ۱۱ ماه پیش
  • Roghayyeh

    3

    خوب شد برگشتیم به این روزا

    ۱۲ ماه پیش
  • رها

    0

    خیلی قشنگه خیلی زیاددد

    ۱ سال پیش
کپی شد!