پارت بیست و پنجم :

با فاصله‌ای معین و سنجیده، در پی شیدا بود. ساعت‌ها گذشت و او همچنان در دلش انتظار می‌کشید، تا اینکه سرانجام شیدا در مقابل خانه‌اش توقف کرد. قریب به سه ساعت، زمان را به بهای علافی و انتظار سپری کرد.
اما آنچه در مقابل چشمانش نمایان شد، او را به حیرت واداشت. شیدا با تیپی کاملاً متفاوت و جذاب، در برابر او با فاصله‌ی بیست متر ایستاده بود. پالتوی بلند شتری رنگش مانند بارانی از نور بر تنش Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    1

    پولاد جان خیالت حالا راحت شد؟ شهلا بود نه شهرام🤣

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂 نفس راحت کشید

    ۱ سال پیش
  • Yesi

    0

    خب الان لازمه به پولاد بگم: خب کوفت عنتر حسودی کردناتم مثل آدم نیست اخه الان تو این لحظه انتظار هر چیزی رو داشتم غیر از دیلاق😐

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂😂 کلا پولاد برای خودش یک سبک جدیده

    ۱ سال پیش
  • Asra

    0

    و پولاد حسود می شود😂😂🫣

    ۱ سال پیش
  • افسون

    0

    ❤️🤍❤️🤍❤️🤍❤️🤍❤️🤍

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    2

    ممنون نویسنده جان عالی بود خیلی زیبا بود پولاد عاشق شد رفت باید الان شیدا دست مادرش و بگیره صد تا بوس کنه که باعث شد پولاد با این تیپش ببینتش😂 قطعا برای مادر شیدا هم سخت بوده که دوباره ازدواج کنه و بره کانادا مشکل اینکه که فرزندان این مسئله رو درک نمیکنن که خانما هم حق دارن باز ازدواج کنن

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم دیگه وظیفه من اینه کارای قشنگ کنم...🙂❤️

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    4

    اخ اخ پولاد خان حسود میشود😊

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂🤌

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    جایگزین کردن شخصی به جای عزیز دیگر واقعا سخته اما از لحاظ دین هم حق با مادر شیدا هست اما فرزندان دوست ندارن کسی دیگری جای آنکه نیست باشه رمان عالی ومن گفتم پولاد دل باخت

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره واقعا وقتی که بهش فکر بکنی کس دیگه ای بخواد جای عزیزت بیاد ناراحت و خشمگین میشی اون افرادی که کنار میان روح قوی و بزرگی دارن

    ۲ سال پیش
  • دینا

    2

    جووون چه مامان خوشملی

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مامان نگو بلا بگو

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    2

    عزیزم امیدوارم حالا حالا ها پولاد حسودی کنه😂😂❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۲ سال پیش
  • راز

    3

    راست میگه والا پاشو کف کفش مامانت رو بپوش ک پادشاه بلاخره تورو تو ی لباس درست و حسابی و ارایش دید تو هم ک خودت برا پادشاه خوب غش و ضعف میرفتی

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شهلا ❌ عامل تحریک ✅

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    4

    شیدا پاشو دست و پای مادرت رو ببوس ک باعث شد پولاد ب خودش بیاد و حسودی کنه🤪

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    واقعا اینجا باید شهلا رو بذاره رو سرش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️