اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و چهل :
جاوید، جنون وار به جانش افتاد. درست مانند شبی که برای اولین بار پا به خانهاش گذاشته بود و حکم یک نو عروس نازدانه را داشت. بلکه مشت و لگدهایش سنگینتر هم شده بود. او وسط اتاق در خودش مچاله بود و ضربات جاوید بی امان به پهلو و شکمش فرود میامد. سخت، بدون ملاحظه، پر از درد. جاوید اما نعره میزد و اشک میریخت. از کتک زدن ماهصنم فقط درد نصیب خودش میشد. درد و پشیمانی. و تنها نظام بود که از این ب
لطفا صبر کنید...
