راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و سوم :
مرد بیهوا به پشت برگشت و بلافاصله نم گوشهی چشمش را گرفت:
- سـ سلام دخترم. اتفاقا داشتم پی شما میگشتم. یه عرضی داشتم...
چهره اش از آنچه فکر میکرد شکستهتر بود:
- خواهش میکنم من در خدمتم بفرمایید.
- راستش ... من میتونم این عکس رو از شما بخرم؟
اشارهاش به همان تصویری بود که مقابلش ایستاده بود. تصویر دختر نوجوان و زیبایی که در مترو به جایی نامعلوم خیره شده بود. دسته ای از موÙ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0پدره چه دردی کشید وقتی عکس دخترشو دید...عکاسی مثل نقاشی زاییده ی ذهن نیست،واقعیته...