پارت هشتاد و هفتم :


دلتنگی درد داشت نگرانی از آن بدتر.برای من نگران شدن آنهم برای مردی مجهول عجیب بود.در روزهایی که خبر فوت پدر و یکی از برادرانم را شنیده بودم حالا بیخبری از یک نفرِ دیگر داشت مرا ذره ذره می‌کشت.شوش و اطراف قصر بواسطه‌ی سربازانی گمنام -که حتما از جانب بردیه برای خواباندن شورش‌ها بود-ناامن شده بود.هیچگاه انقدر چشم انتظار آمدنش نبودم.من تمام جوانی ام را همراه برادران به آموزش‌های رزمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    فک کنم شروین اصن آدم نباشه.ایشش

    ۱ سال پیش
  • صدف

    1

    ای وای برمن

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    خدا بخیر کنه من استرس گرفتم😰.خیال طوریش نشه 🥺

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    از پله ها که بد پرت شد😭

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    2

    چه ادم مریضیه حیف اسم ادم رو این بشر

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    از همون ابتدای داستان هم یادتون باشه خود شروین هم فهمیده بود قابلیت کشتن مخصوصا کشتن مهرآئین رو‌داره

    ۲ سال پیش
  • Narges.g

    2

    عجب آدمیه این شروین😐.. واقعا قاتل به تمام معناست

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙🩵🤎🧡💚🩶💜❤️💛🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️