پارت چهل و سوم :

خود ننه در گوش بچه هایم اذان می گوید چرا که مردی در اطرافمان نبود تا از او بخواهیم این کار را انجام دهد، نامرد اطرافمان را پر کرده بود.
فرهاد زنگ می زند، از اینکه تماس گرفته است، تعجب می کنم.
ـ می خوام برای بچه ها شناسنامه بگیرم.
از این حرفش حسابی خوشحال می شوم و فکر می کنم شاید سرش به سنگ خورده است و پشیمان است.
ـ می خوام طلاق بگیریم، اگه مخالفت نکنی و برام دردسر درست نکنی، مÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    سوسن بمیری که گند زدی به زندیک دخترت

    ۱۰ ماه پیش
  • Leo

    0

    این رمان خیلی خوبههه

    ۱ سال پیش
  • Leo

    1

    رمان عالی بود 🩶⛓️

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    پس به خاطر این همه مهربونی و خوبی که در حق ژرفی کرده ،ژرفی حالا داره جبران میکنه😊😇

    ۱ سال پیش
  • Sety

    0

    ننه حالا چرا میخواد ترکش کنه 😭😭

    ۱ سال پیش
  • Sety

    0

    واییی این ننه چقد دلش بزرگه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خیلی

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    ننه برای ژرفی یه مادر نمونه بوده حق داره هرچقدر پرستاریشو بکنه،حالاکه حضانت بچه هارو به ژرفی داده چرا پس حالا پیشش نیستن

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    حیف ننه که حالا میخواد بره...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️