پارت صد و بیست و پنجم :

و نظری به خطوط آن انداخت.
_ یه دفعه.
ماه صنم بلافاصله گوش تیز کرد. مادرش انگار تسلیم شده بود و قلب زن جوان برای شنیدن بی تابی میکرد‌. خاتون لای قرآن را بست و جلدش را بوسید‌. سپس آن را کنار طاقچه گذاشت و ترمه ی رویش را مرتب کرد‌. برگشت. با چشمانی که به اشک نشسته بود، رو کرد به دخترش و لب باز کرد.
_ می گفتن گل نسا دختر قشنگی بوده. باباش مرشد ده بوده و برادرش امین مردم.
آهسته آهسته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️