پارت پنجاه و هشتم :

اولین جلسۀ فیزیوتراپی بود. علی خواستار همراهی شد و با سماجت درخواستش را به کرسی نشاند. کاوه در معیت او و مهران و مجید به اتاق فیزیوتراپی منتقل شد.
مهرتا با شروع تمرینات توان‌بخشی، بی‌صدا بیرون رفت. از آن فاصله تشویق و دلگرمی علی را می‌شنید. راستین با تماس کوتاهی، ملحق شدنش به آنها را خبر داد. از قرار نوبت معاینه و چکاب وضعیت جسمی ارمغان بود.
موبایلش به صدا درآمد. بی‌حواس و به گم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Maryam

    0

    ارمغانم یه خودی نشون داد راستین دست بجنبون تا از دستت نپریده😍

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍😍

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    سلام ممنون نویسنده جان بابت پارت هدیه عالی بود شرمنده ام که نتونستم این پارتو زودتر بخونم و نظر بدم هر آدمی باید یه رفیق مثل علی و راستین داشته باشه دلم میخواد آرمانو خفه کنم دلم برای مهرتا میسوزه چقد استرس کشید راستین دمت گرم شیر مادر و نان پدر حلالت چقد خانواده راستین دلنشینن سوسن پسرت عاشقه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. دشمتون شرمنده. ممنون از نظر قشنگتون🌸

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    ولی من دلم واسه آرمان میسوزه کارهاش دست خودش نیست ازعشق زیادش به مهرتا دیونه شده واختیارشودست شیطان داده امیدوارم زودتر به خودش بیاد

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بله همینطوره

    ۱ سال پیش
  • مطهره

    0

    این میزان حرصی که دارم برای آرمان میخورم آخر دیوونه میشم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خدا نکنه😁

    ۱ سال پیش
  • مطهره

    1

    مزه پرونی های روشنا خیلی باحاله از شخصیتش خوشم اومد و درباره آرمان هم که فقط میتونم بگم یک انسان روانی ، بی شعور، نفهم ، اسکل ........ (بوق)

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    1

    آخیش ناز شصت دس راستین بالاخره آرمان رو باید یکی ادب میکرد.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    ممنون خیلی زیبا بود.حالا آرمان باعث درد سر شده 👌👏👏👏🙏💐

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خیلی عالی بود عالی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه رفیقای باحالین دمشون گرم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    عشقن😍

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    عالی دستتون درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش می کنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    اِاِاِاِاِ راست میگی همونا رو شکسته؟ پس راستین آرمان رو دیده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آره دیگه. توی داستان اشاره کردم که مهرتا متوجه نبود که حواس راستین به رفتار نگرانشه. اون لحظه که مهرتا داشته چشم می گردونده دنبال آرمان، راستین خط نگاهش رو دنبال می کرده و دیده آرمان رو.

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    روشنا و علی خیلی باحالن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی😍

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    بابت پارت هدیه هم ممنون❤️

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش می کنم😘

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    2

    یه رفیق میخوام مثل علی و راستین

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منمممم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    خدایی این آرمان رو هم باید بفرستی زیر هیجده چرخ. رو دست لادن بلند شده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ سال پیش
کپی شد!