معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت هشتاد و یک :
****
ماهیر سرش را پایین انداخت.با پاهایش ضرب گرفت ودست هایش را در هم قفل کرد.
روی صندلی پشت یک میز در کافهای نشسته بود،منتظر!
منتظر زنی که نمی دانست چطور با او صحبت کند.
پیشخدمت به سمت او آمد.این چهارمین بار بود.
قرارشان ساعت ده صبح بود واز آن ساعت حدودا دو ساعت گذشته بود.
دو ساعت تمام ماهیر در کافه منتظر بود.آدم هارا تماشا میکرد.صحبت ها وخنده ها را گوش میکرد و لحظها
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hadis
1خداروشکر که ماهیر بیکار ننشسته و داره تلاششو میکنه به نظر من که پدربزرگ ف رهان رضایت میده... خدا قوت فرگل جان ❤️
۱ سال پیشZarnaz
0آخی ماهیر چقدر گناه داره دلم براش ریش شد🥺🥺
۱ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️گل کاشتی عزیزم ❤️❤️
۱ سال پیشآسمان
0ای جان گفتم ماهیر پیداش میشه عزیزم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
۱ سال پیشساناز
0🩵🩶💛🤍💙🧡💜💚❤️❤️🤎
۱ سال پیشاسرا
0وای مهشیدچفدروقیح فرهان پاک منزه وای🙏
۱ سال پیشA-a
0فکر کنم پدر بزرگش رضایت بده.ممنون عالیه👏👌🙏💐
۱ سال پیشراز
0وای چه قفلی شده این زندگی کلیدش هم گم شده
۱ سال پیشم.ر
2پس ماهیر دنبال رضایت باید پدربزرگ فرهان بیبینه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1بنظرم ماعیر باید دنبال اون دختره بگرده،اسمش یادم نیست،همون ک فرهان زندونیش کرده بود و کتکش میزد