اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و دوم :
نهال زیر چشمی نگاهی به هاویار کرد که سرو سنگین گوشهی مبل سه نفره نشسته بود.
یزدان دست زیر چانه نگاهش به تلویزیون بود و انگار نه انگار دلنیایی وجود داشت.
لبش را گزید یعنی طول مسیر حرفی ردو بدل نکرده بودند؟ یا جلوی آنها نقش بازی میکردند.
نزدیک دلنیا رسید با نوک دمپایی آرام به پای او زد و اشاره به ظرف میوه کرد:
- برای یزدان پرتقال پوست بکن... می دونی که خودش نمیتونه
لطفا صبر کنید...
